علیعلی، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره

علی شیرین عسل

خاطرات روزانه علی کوچولو

    سلام عزیزم یه چند وقتی هست که نتونستم بیام برات بنویسم از هفته پیش برات بگم پنجشنبه رفتیم بیمارستان ملاقات عمو نادر   حالش از روزهای قبل بهتر بود خداروشکر   از اونجا هم رفتیم خونه عمو جعفر افطار رو اونجا موندیم بعداز افطار هم رفتیم خونه دایی حسن فردا صبحش رفتیم خونه خونه عمو ناصر پسردایی بابایی تو کلی سارا رو اذیت کردی هر چی میخوردی میدادی به اون میگفتی بیا بخور در حالی که اون فقط ٢ماهشه       افطار رو اونجا موندیم از اونجا با دایی حسن اینا رفتیم پارک گلسار   اونجا مجسمه زرافه بود خیلی میترسیدی بهش نزدیک نمیشدی خلاصه اون شب هم خوش گذشت  ...
17 مرداد 1391

عموی بابا بستری شده

یامن اسمه دوا و ذکره شفا سلام عشقم چند روزه نتونستم بیام برات بنویسم کلاس که میرم دیگه خسته میشم از دیشب برات میگم دم افطار بود که مادرجون زنگ زد  گفت عمو نادر عموی بابایی رو بردن بیمارستان حالش خیلی بد شده اسید رفته تو ریه هاش ریه هاش رو از بین برده خیلی ناراحت شدم حالم خیلی بد شده بود  دم افطار خیلی براش دعا کردیم بعد از افطار هم بابا رفت بیرون واخرشب اومد خونه قرار بود بریم پارک بابا وقتی اومد حالش خیلی گرفته بود گفت زنگ زدن گفتن حال عمو بدتر شده بازم ناراحتیمون بیشتر شد رفتیم بیرون تا حالمون یکم بهتر شه رفتیم تو پارک نشستیم تو رو بردم یکم وسیله های اونجا رو سوار شی بالاخره بعد از کلی بازی اومدیم چ...
10 مرداد 1391

کلمه های علی کوچولو

  سلام پسرم میخوام کلمه های جدیدی که یاد گرفتی بنویسم وقتی بزرگ شدی بخونیش ساندیس=داندیس     امبولانس=امبولاس                  زهرا=درا                   لیوان=لیوال         ببخشید=بقشید              موتور=موتو             مبینا=مونا       &n...
5 مرداد 1391

ماه رضان امد

سلام پسرم امروز اولین روز از ماه مبارک رمضان بود خدا رو شکر که تونستیم یک بار دیگه ماه رمضان رو ببینیم امسال سومین سالیه که ماه رمضان در کنار ما هستی  امروز من کلاس داشتم از ساعت 10رفتم حرم بعد کلاس هم رفتم داخل حرم که قران بخونم خیلی با صفا بود خلاصه تا ساعت 4 تنهات گذاشتم البته پیش مادرجون بودی و کلی اذیتش کردی  انشالله خدا سلامتی به همه بده و به ما هم بده تا بتونیم روزه هامون رو بگیریم ودر این روزهای عزیز دعا برای فرج اقامون امام زمان یادمون نره و همچنین دعا برای مریض های که تو بیمارستان ها هستند کاش در اين ماه  رمضان لايق ديدار شويم. *** سحري با نظر لطف تو بيدارشويم   ...
1 مرداد 1391

تولد مرتضی با همراهی علی کوچولو

سلام عسلم دیشب پسردایی بابا با خانوادش اومدن خونمون تولد مرتضی رو خونه ما گرفتند یکم دست زدیم شعر تولد رو خوندیم توهم که عاشق تولد هستی کلی ذوق  کردی    بعد کادو ها رو مرتضی باز کرد   کیک رو هم برید   >www.kalfaz.blogfa.com  خیلی خوش گذشت بعد از شام هم رفتیم با هم رنگین کمان اونجا هم کلی بازی کردی  طبق معمول برگشتنی کلی گریه کردی  ولی بالاخره بابات ساکتت کرد اومدیم خونه  ...
28 تير 1391

مهمونی علی کوچولو

سلام خوشگلم ببخشید چند روزی نتونستم بیام برات بنویسم اخه مهمون برامون اومده بود دایی مامان با زندایی و مبینا دخترش این چند روز حسابی بهت خوش گذشت ولی هوا خیلی گرم بود شب با هم میرفتیم بیرون دیروز ناهار هم اومدن خونه ما تو با مبینا کلی بازی کردی شب با هم رفتیم پارک از اونجا با هم خداحافظی کردیم  رفتند خونه اقاجون که امروز صبح قرار بود بروند تو هم که اومدنی کلی ناراحت بودی     ...
27 تير 1391